Friday، April 24، 2009
بالاتر از هجده سال؟ (نقل از ر.و.زآنلاین)
حالا چه اصراری است که هجده ساله باشند؟ ممکن است بگوئید هجده سالگی سن تشخیص است، ولی اصولا تشخیص چه ضرورتی دارد؟ کی گفته لازم است چیز خوبی انتخاب کنیم که قدرت تشخیص لازم باشد؟ وقتی بزرگترهای مملکت که هفتاد سال سن دارند و اصلا مسوولیت شان در نظام " تشخیص" دادن مصلحت است، حرف شان چهار سال است می خورد به درودیوار و در عوض هر چه خل و چل دارای مشکلات عصبی و کم خوابی و نیروی واکنش سریع تصمیم گیر مملکت هستند، حالا چه مرضی است که انتخاب کنندگان حتما قدرت تشخیص داشته باشند و عاقل باشند؟ وقتی عقل انتخاب شونده را از سوراخ سوزن می توان رد کرد، انتخاب کننده چکاره حسن است؟
به نظر من ممکن است این دکتر محمود در موردمسائل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و نظامی عقلش نرسد چه می گوید، اما در مورد سن انتخابات یک چیزی می فهمد که می گوید سن انتخابات را از هجده سال باید بیاوریم پائین تا پانزده سال. اتفاقا یکی از راههای تشخیص درست همین است. مگر نمی گویند عقل بچه به چشمش است. شما دیروز دیدید که سخنرانی احمدی نژاد در ژنو شکست خورد، امروز جشن پیروزی گرفته شد. این یعنی چشم مهم تر از عقل است، وقتی تلویزیون می گوید پیروز شد، و چشم آدم تلویزیون می بیند آدم احساس پیروزی می کند.
یا مثلا دو هفته قبل در حضور احمدی نژاد تیم فوتبال ایران شکست خورد، اگر هیچی به مسوولان کشور نمی گفتیم تمام بازیکنان تیم فوتبال عربستان را می انداختند توی زندان اوین و اعلام می کردند بخاطر حضور رئیس جمهور در استادیوم ما نه تنها شکست نخوردیم، بلکه پیروز هم شدیم، بعد هم به همه اعضای تیم فوتبال ایران صد کیلو سیب زمینی داده می شد تا یک ماه کوکو سیب زمینی بخورند و چاق بشوند و چله بشوند تا روز 22 خرداد احمدی نژاد بیاید و آنها را بخورد.
به این می گویند آدمی که عقلش توی چشمش است. فکر می کنید کار سختی است که شما در هفت تا شبکه تلویزیونی اعلام کنید تیم ملی ایران سه بر صفر عربستان را شکست داد و مایلی کهن به جای عادل فردوسی پور برنامه نود اجرا کند و پیروزی تیم ملی را جشن بگیرد؟ حتی خودتان هم توی استادیوم باشید کم کم شک می کنید، نکند ما پیروز شدیم و من عقلم نمی رسد و چشمم ندیده است؟ این جوری می شود که بهتر است عقل مردم به چشمشان باشد.
به همین دلیل است که به نظر من پانزده سال هم یک هوا زیاد است. خیلی از بچه های پانزده ساله هستند که شروع می کنند به کتاب خواندن و ممکن است کتاب های تاریخی بخوانند و موقعی که تاریخ گذشته را می خوانند ممکن است به این نتیجه برسند که جهان امروز ایجاد نشده و قبلا وجود داشته است. آنوقت به گذشته که نگاه می کنند ممکن است به نظرشان برسد که یک زمانی بود که هر روز توی سر مردم نمی زدند. یا ممکن است همین جوان پانزده ساله در درس سطح شیب دار فیزیک به این نکته پی ببرد که ممکن است این سطح شیب دار آخرش او را برساند وسط منطقه بازیافت زباله توی بغل رئیس محترم جمهور. به همین دلیل به نظر من سن پانزده سال هم چهار پنج سالی زیاد است.
اگر بخواهیم منطقی فکر کنیم، بهتر است سن رای دادن پسران را بگذاریم ده سال و دختران هم از سن هفت سالگی که مانتو روسری پوشیدن را برای دبستان شروع می کنند، حق رای داشته باشند. این جوری که بشود صندوق های رای گیری هم می شود شبیه مراسم استقبال از رئیس جمهور که همه بچه ها دسته دسته با معلمین می آیند و آبمیوه می خورند و همدیگر را نیشگون می گیرند و انگشت توی چشم هم می کنند و تف می مالند به سر همدیگر، می شود یک جامعه باحال که قطعا قول می دهم در آن احمدی نژاد بتواند دوباره رئیس جمهور شود.
البته این مواردی که گفتم دلایل خوبی است برای اینکه به این نتیجه شبه منطقی برسیم که سن رای دادن از هجده سال به ده سال کاهش یابد، البته من با پنج سال هم مخالف نیستم، چون در مورد ده ساله ها هم یکی از خطرات بسیار بزرگ این است که بچه های ده ساله چون سواد خواندن و نوشتن دارند، طبیعتا ممکن است از رئیس جمهور و دولت خوششان نیاید، چون می توانند کلمات را بخوانند، و یک دفعه می بینی رفتند به یک نفر دیگر رای دادند. به نظر من حالا که می خواهیم به یک جامعه آرمانی برسیم، چرا بچه ها از پنج سالگی حق رای نداشته باشند؟
وقتی یک بچه پنج ساله بامزه که تازه زبانش باز شده و به سینیور می گوید " شینیور" آن هم در آمریکای لاتین می تواند " ماحموت" را به عنوان رئیس جمهور ایران تشخیص بدهد و با انگشتش اشاره کند( البته نوع اشاره انگشتی دقیقا مشخص نیست) چرا بچه ایرانی نتواند؟ مگر بچه های ایرانی چه چیزشان از بچه های ونزوئلا و کوبا و بولیوی کمتر است؟ گیریم که بچه های ایرانی حق ندارند مثل بچه های ونزوئلا و بولیوی از بودجه نفت کشور ما استفاده کنند و دولت ایران لازم نیست برای شان مدرسه بسازد، ولی عقل شان که کمتر نیست. حق ندارند، عقل که دارند. به همین دلیل به نظر من سن پنج سال برای انتخابات سن خوبی است. و پیشنهاد می کنم حالا که مجلس می خواهد سن انتخاب کنندگان را از هجده سال بیاورد روی پانزده سال، یک دفعه ببرند روی پنج سال. چه فرقی می کند؟ مال باباشان که نیست! به کلی بچه پرانگیزه هم کمک می کنند که علاوه بر اشارات انگشتی به رئیس جمهور، او را انتخاب کنند.
البته، باید این نکته را هم توضیح بدهم که سن پنج سال هم یک جورهایی خطرناک است. ژان پیاژه معتقد است که حافظه بعضی بچه ها تصورات شش ماهگی را هم به یاد دارند. حالا فرض کنید تعداد این بچه ها زیاد باشد و یک دفعه شصت هفتاد درصد بچه های پنج ساله یادشان باشد که در شش ماهگی شان که هنوز تصویرش را در ذهن دارند، خاتمی رئیس جمهور بود و یک چیزهایی از کاغذ بود که باباشان می خواند و آنها پاره اش می کردند و مامان شان ماتیک می مالید و چکمه می پوشید و می رفت با باباشان میهمانی و یک چیزهای قرمزی بود که به آنها می گفتند گوجه فرنگی و یک دفعه می بینی همین بچه های پنج ساله به همین دلیل رفتند به یکی دیگر رای دادند، به همین دلیل و به ضرس قاطع من معتقدم باید سن رای دهندگان به حداقل دو سال کاهش پیدا کند.
البته، واقعیت این است که دو سال یک کمی زیاد است، چرا بچه ها وقتی به دنیا می آیند حق رای دادن نداشته باشند؟ این جوری هم خبری از اطراف ندارند و نه چشم شان می بیند و نه گوش شان می شنود و نه بوی بد را تشخیص می دهند و نه فرق کوتوله و دراز را می فهمند و در بهترین سن برای رای دادن هستند. فرض کنید یک بچه دو ماهه عزیز، که هر روز یک نفر جلویش با یک لباس کردی و بلوچی و عربی و ترکمنی و لری حاضر شود و دائم اداهای مختلف دربیاورد و بچه را بخنداند. این بچه از مال دنیا چه می خواهد؟ یک پوره سیب زمینی می خورد که ماشاء الله تا انتخابات دولت قیمتش را پائین کشانده، یا شیر می خورد که دولت قیمت شیر را هم آورده و رسانده به کف زمین. فقط بچه های کوچک یک عیبی دارند و آن این که می گویند باید حرف راست را باید از بچه شنفت. البته من نمی دانم، اگر در اینجا منظور حرف راست در مقابل حرف دروغ باشد، این بچه ها هم برای دولت خطرناکند، اما اگر منظور از راست در مقابل چپ باشد، بهترین سن برای انتخاب کردن همان سن ولادت است.
Thursday، March 26، 2009
اصلاح طلبان در برابر پنج گزينه(نقل از ر.و.زآنلاین)
احمد زيدآبادي - چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]
به عنوان كسي كه بسيار نگران از دست رفتن سرمايه فرهنگي و اجتماعي گرانقدري به نام محمد خاتمي در انتخابات رياست جمهوري و پس از آن بود، خوشحالم كه وي پاي خود را از اين معركه كنار كشيد تا به اميد خداوند در شرايطي مناسب، نقشي مهمتر و مفيدتر براي جامعه ايران بازي كند.
به واقع، مهمترين انگيزهاي كه مرا بر آن مي داشت تا به اصرار از آقاي خاتمي بخواهم در اين دور از انتخابات وارد نشود، تحليل خاصم از شرايط امروز ايران بود، شرايطي كه آقاي خاتمي در مقام رئيس جمهور تاثيري بر آن نميداشت اما عملا قرباني آن ميشد.
قاعدتا اين وسوسه نفساني گاهي به سراغم ميآمد كه: چرا خودت را با اين دوستان نه چندان شكيبا درگير ميكني؟ بگذار بيايد و قرباني شود تا چيزي كه با كلام و نظريه قابل اثبات نيست، در واقعيت خود را به اثبات رساند.
اما بر اين وسوسه غلبه كردم و با خود گفتم: اگر به راستي تحليلات اين است – هر چند كه قطعيتي براي صحت آن نميتوان قائل شد – وظيفهات اين است كه در حد توان خود نسبت به آن هشدار دهي.
به هر حال، آقاي خاتمي نه به علت هشدار امثال من، بلكه به دليل شرايط عيني كه برايش پيش آمد، از صحنه رقابت انتخاباتي خارج شد.
اينكه برخي از حاميان آقاي خاتمي از وي خشمگيناند، به هيچ روي موجه نيست. آنها در واقع بايد از خود خشمگين باشند كه در صدد برآمدند تا با معذب كردن وجدان اخلاقي محمد خاتمي، و به منظور آرام كردن وجدان خود، بر او باري را تحميل كنند كه خودش واقع بينانهتر از همه اطرافيانش به عاقبت آن آگاه بود.
وجدان آقاي خاتمي هم نبايد معذب باشد چرا كه در اين جهان، هر كس به اندازه وسع و توان خويش مسئوليت دارد و طلب بيش از آن، غير مسئولانه و غير اخلاقي است.
در هر صورت، آقاي خاتمي از صحنه رقابت كنار رفته و اكنون اصلاح طلبان نمي توانند در سايه محبوبيت عمومي او، ضعفهاي ساختاري و تاريخي خود را پنهان كنند.
شايد انتخابات پيش رو، فرصتي براي جبران برخي از اين ضعفها باشد و شايد هم نباشد. بستگي به اين دارد كه اصلاح طلبان مي خواهند چه بكنند.
گزينههاي پيش روي اصلاح طلبان اكنون متعدد است.
آنان مي توانند به توصيه آقاي خاتمي به حمايت از مير حسين موسوي برخيزند.
آنان مي توانند با حمايت از مهدي كروبي، آقاي موسوي را به كناره گيري به نفع وي ترغيب كنند.
آنان ميتوانند چهرهاي تازه را براي حضور در انتخابات به صحنه بفرستند.
آنان ميتوانند از صحنه رقابت كناره گرفته و در انتخابات شركت نكنند.
و سرانجام آنكه آنان ميتوانند به سراغ عبدالله نوري رفته و از او بخواهند كه براي حفظ و پايداري گفتمان اصلاح طلبي واقعي، وارد گود انتخابات شود.
در واقع، گزينهاي جز اين پنج مورد وجود ندارد.
بدين ترتيب، اينكه مجموعه نيروهاي – به قول آقاي خاتمي – "خواهان تغيير" چه گزينهاي را دنبال خواهند كرد، نشانهاي از توان و موقعيت واقعي آنان در صحنه شفاف پس از عدم حضور محمد خاتمي است.
آيا آنان سهيل ترين و در نتيجه كم اثرترين گزينه را انتخاب ميكنند و يا اينكه به دنبال سخت ترين اما تاثيرگذارترين گزينه خواهند رفت؟
مسلما انتخاب هر يك از گزينههاي فوق با تشريح صادقانه پيامد آنها، از نقطه نظر اخلاق سياسي مجاز است، اما آنچه مجاز نيست، برگزيدن ساده ترين گزينه و معرفي آن به مردم به عنوان موثرترين گزينههاست!Friday، February 20، 2009
بودن یا نبودن، مسأله این است ...
خودسوزی اول: 10 بهمن ، مقابل ساختمان ریاست جمهوری، بازمانده زلزله بم
خودسوزی دوم: حدود 25 بهمن ، مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی ، جانباز جنگ
خودسوزی سوم: حدود 29 بهمن ، مقابل بنیاد شهید انقلاب اسلامی ، جانباز شیمیایی اهل خرم آباد (كارمند سازمان آب و فاضلاب لرستان و رئيس شورای حل اختلاف شماره ۱۴ خرمآباد-روزنامه «جمهوری اسلامی»- شماره روز پنجشنبه، اول اسفند)
می گم چطوره هممون بریم خودمون رو بسوزونیم، خیال سیدعلی راحت بشه! (ولی خدایی طرف عجب جنمی داشته، حاضر نشده خفت تحمل کنه ، ترجیح داده بمیره اما گوسفند نشه!)
Tuesday، February 10، 2009
یه پرسش اساسی
از این حرکت خیلی خوشم اومد!
علی الخصوص این یکی :
خبر بد : خدایی وجود ندارد
خبر خوب : به آن نیازی ندارید
Tuesday، February 3، 2009
ده خطای بزرگ شاه (نقل از ر.و.زآنلاین)
ابراهيم نبوي - سه شنبه 15 بهمن 1387 [2009.02.03]
یک مقاله خواندم از مصطفی امین یکی از دو برادر امین و روزنامه نگار مشهور و صاحب سبک مصری که در سال 1357 در اخبار الیوم چاپ شده است و نویسنده آن ده خطای بزرگ شاه را نوشته بود. این ها خطاهایی هستند که باعث سقوط شاه شدند.
شاید مصطفی امین این مقاله را بعدها برای رهبران جمهوری اسلامی هم فرستاد تا آنها دیگر اشتباهات شاه را تکرار نکنند، و اصولا همین است که جمهوری اسلامی با وجود خطاهای زیادی که کرده است، هیچ وقت خطایی نمی کند که باعث سقوطش شود. ده خطای بزرگ شاه چنین است:
اولين خطای شاه اين بود كه ميلياردها دلار صرف خريد اسلحه كرد، در حالی که بلد نبود از آن استفاده کند. در عوض جمهوری اسلامی بدون این که هیچ پولی برای خرید اسلحه بدهد، با یک انقلاب همه آن اسلحه ها را به دست آورد و از آنها برای حفاظت از نظام استفاده کرد.
دومین خطاي شاه اين بودكه مردم را فريب می داد، به آنها وعده آزادي و انتخابات آزاد ميداد، ولی به وعده اش عمل نمی کرد. اما جمهوری اسلامی بیخودی مردم را علاف نکرد و منتظر نگذاشت، نه وعده انتخابات آزاد داد و نه اجازه داد مردم به این مزخرفات فکر کنند.
سومین خطاي شاه اين بودكه به اصلاحات بزرگ و ساختن کارخانه های عظیم دست زد، ولي هویت ايراني را فراموش كرد، شاه شلوار خارجي پای مردم می کرد و تهران پربود از ماشین های آخرین سیستم. اما جمهوری اسلامی اشتباه شاه را نکرد، اولا بیخودی اجازه اصلاحات بزرگ را نداد و جلوی آن را محکم گرفت، ثانیا اینقدر از هویت ایرانی دفاع کرد که همه مردم روستا و شهر خودشان شلوار خارجی پای شان کردند و تهران پر شد از ماشین خارجی، بدون اینکه کسی هم به آن اعتراض کند.
چهارمين خطاي شاه اين بود كه او یک گروه بزرگ نسل جوان و روشنفكر را می فرستاد در دانشگاههاي اروپا و آمريكا درست بخوانند، آنها هم وقتی درس می خواندند و برمی گشتند به ایران، دنبال عدالت و آزادی بودند. اما جمهوری اسلامی از همان اول به جوانان و روشنفکرانی که خارج می رفتند گفت که بیخودی خودشان را علاف نکنند و دنبال عدالت و آزادی به ایران برنگردند و اگر عدالت و آزادی می خواهند همانجا که هستند بمانند و اگر هم خواستند به ایران بیایند، نهایتا برای قورمه سبزی و زعفران تشریف بیاورند.
پنجمين اشتباه شاه اين بودكه نفهميد حکومت زماني ثبات پیدا می کند كه به قلب مردم کشور تكيه داشته باشد. اما برخلاف حکومت احمق شاه، جمهوری اسلامی همان دو سه سال اول فهمید که باید به قلب تک تک مردم تکیه داشته باشد، به همین دلیل تک تک آنها را دستگیر کرد و به آنها فهماند که به قلب شان تکیه دارد و مردم هم از وقتی فهمیدند حکومت به قلب شان تکیه دارد، خیال شان راحت شد.
ششمین خطاي شاه اين بودكه به ايمان اسلامي ملت ایران اعتماد نداشت و فکر می کرد ملت ایران مسلمان نیستند، در حالی که این ملت در انقلاب نشان دادند با تمام وجود مسلمان هستند، و نشان دادند یک حکومت دینی می خواهند و آن حکومت را هم به دست آوردند. حکومت دینی هم اولین چیزی که فهمید این بود که ملت ایران مسلمان هستند و باید نماز بخوانند و روزه بگیرند و جهاد کنند و حجاب داشته باشند ، هرچه این مردم می گفتند بابا ما مسلمان نیستیم و اصلا نماز و روزه و حجاب را بیخیال، حکومت می گفت، نخیر، ما مطمئنیم که شما ملت مسلمانی هستید. حکومت چنان به مسلمان بودن ملت ایران ایمان داشت که از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله و سپاه و بسیج دائما در حال اثبات مسلمان بودن مردم ایران به خود مردم بود.
هفتمين خطاي شاه اين بود كه به نیروی امنیتی خودش، یعنی ساواک، اعتقاد داشت و ساواک هم دائما می گفت که مردم در آرامش بسر ميبرند و شاه را ميخواهند. رژیم سابق این را باور می کرد، به همین دلیل وقتی انقلاب شد اصلا باورش نمی شد که مردم انقلاب کردند، در حالی که جمهوری اسلامی یک وزارت اطلاعات دارد که دائما اطلاع می دهد که معلمان هیچ مشکلی ندارند جز مشکل حقوق، با این حال دادگاه معلمان را دستگیر می کند، وزارت اطلاعات اعلام می کند که هیچ تشکیلاتی باقی نمانده که قصد براندازی داشته باشد، ولی دادستانی ماهی ده نفر را می گیرد و به زور مجبورشان می کند اعتراف کنند که قصد براندازی دارند، وزارت اطلاعات می گوید که دانشجویان اهل دشمنی با نظام نیستند، اما حکومت باور نمی کند و باز هم دانشجویان را زندانی می کند.
هشتمين خطاي شاه اين بود كه تصميماتش را دیر می گرفت، مثلا وقتی باید آزادی می داد اینقدر آزادی نمی داد که وقتی می داد همه کشور به هم می ریخت. یا وقتی می فهمید باید زندانیان را آزاد کند که دیگر فایده ای نداشت. یا وقتی حاضر می شد انتخابات آزاد برگزار کند که مردم داشتند برای رفتن حکومت رفراندوم برگزار می کردند، در حالی که جمهوری اسلامی همه تصمیماتش را بموقع می گیرد، سی سال است که بموقع تصمیم گرفته است آزادی ندهد، سی سال است بموقع تصمیم گرفته است انتخابات آزاد برگزار نکند و بیست سال قبل تصمیم اش را در مورد زندانیان سیاسی گرفت.
نهمين خطاي شاه اين بود كه نمی دانست دنيا تغيير كرده است، و مردم روشنتر و با سوادتر از قبل شده اند، به همین دلیل مردم ایران همیشه پنج سال از بقیه دنیا عقب بودند و حکومت ایران همیشه همه چیز را پنج سال دیر به مردم می داد، در حالی که جمهوری اسلامی می داند که دنیا تغییر کرده است و مردم دنیا باسوادتر از قبل شده اند، به همین دلیل اگر سی سال هم بگذرد، حکومت ایران چیزهایی را که در همه جای دنیا حق طبیعی مردم است، به آنها نمی دهد، البته مردم هم به جای اینکه چیزهایی که همه جای دنیا هست در ایران داشته باشند، می توانند همه شان بروند به خارج و همه چیزهای خوب را در خارج به دست بیاورند.
دهمین خطاي شاه اين بود كه از انقلاب افغانستان و سقوط حکومت اتیوپی درس نگرفت، در حالی که جمهوری اسلامی از سقوط همه حکومت ها در ایران درس عبرت گرفت و از هر جا دیگ حکومت های دیکتاتوری ترکیده بود، همان جا را لحیم کرد. اگر در برمه خانمی رهبر معترضین است جمهوری اسلامی زن ها را گرفت، اگر در یونان دانشجویان به حقوق خود رسیدند و در پاریس هم شورش دانشجویان دوگل را به خانه اش فرستاد، جمهوری اسلامی نفس دانشجوها را گرفت اگر در لهستان کارگرانی که چشمشان ضعیف بودند شلوغ کردند در ایران هم اسانلو را گرفتند و تا خورد زدند که چشم دیگرش هم کار نکند. اگر در چکسلواکی قدیمی واسلاو هاول نمایشنامه نویس اعتراض ها را رهبری کرد و به ریاست رسید، جمهوری اسلامی همه نمایشنامه نویس ها را سوار اتوبوس کرد و چون اتوبوس به دره نرفت دو سه نفرشان را خودسرانه کشت و بقیه را فرستاد به پاریس. همین طور بگیر و برو. پس محکم بیخ قضیه را گرفت که به هیچ وجه اتفاقاتی که آنجا ها افتاد، در ایران نیفتد.
نتیجه گیری اخلاقی: هیچ کس بیشتر از کسی که انقلاب کرده، از انقلاب نمی ترسد.
نتیجه گیری پلیسی: فقط کلکسیونرها هستند که اسلحه می خرند و از آن استفاده نمی کنند.
نتیجه گیری حقوقی: آزادی چیز خوبی است، آدم چیز خوب را به بقیه نمی دهد.
نتیجه گیری اجتماعی: هیچ وقت به زور شلوار خارجی پای مردم نکنید، اگر این کار را کردید زیرشلواریتان را می کشند سرتان.
Monday، February 2، 2009
باد فیروزآباد و و نسیم ارادان (نقل از ر.و.ز آنلاین)
ابراهيم نبوي - دوشنبه 14 بهمن 1387 [2009.02.02]

در راستای اینکه تا وقتی میرحسین و خاتمی ما را دق ندهند هیچ کدام نامزد نمی شوند و من به همین دلیل آنها را عامل شهادت خودم می دانم، لذا از کلیه شرکت کنندگان در آزمون امروز خواهشمندم به سووالات زیر پاسخ داده و یکی از گزینه ها را انتخاب یا آزمون را تحریم کنند و نتیجه را برای هرکسی که خواستند ای میل فرمایند.
سووال اول: با توجه به اینکه محصولی مسوول ستاد انتخاباتی احمدی نژاد وزیر کشور و برگزار کننده انتخابات شده است، و فرمانده نیروهای نظامی کشور اعلام کرد در انتخابات طرفدار احمدی نژاد است و رهبر انقلاب چند ماه قبل از انتخاب مجدد وی حمایت کرد، به نظرشما برای برگزاری انتخابات دموکراتیک چه کار دیگری باید صورت بگیرد؟
گزینه اول: همه نامزد های رقیب احمدی نژاد را باید قبل از انتخابات زندانی کنند.
گزینه دوم: سازمان ملل هم از انتخاب احمدی نژاد حمایت کند.
گزینه سوم: قوه قضائیه اعلام کند رای دادن به دیگران غیرقانونی است.
گزینه چهارم: سازمان کنفرانس اسلامی از انتخاب احمدی نژاد حمایت کند.
سووال دوم: اگر بدانیم که آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است" اردوغان بخاطر دفاع از مردم غزه لیاقت دریافت جایزه نوبل را دارد" و بفهمیم که یک هفته قبل طرفداران آیت الله مکارم شیرازی بخاطر دفاع شیرین عبادی برنده جایزه نوبل از مردم غزه به او حمله کرده اند، چه نتیجه ای می گیریم؟
گزینه اول: اگر خانه اردوغان در تهران بود به آن حمله می کردند.
گزینه دوم: قرار است اردوغان نوبل بگیرد تا او را کتک بزنند.
گزینه سوم: بهتر است جایزه نوبل را از عبادی بگیرند و به اردوغان بدهند.
گزینه چهارم: جایزه نوبل را ایرانی ها نگیرند، هر کسی می خواهد بگیرد.
سووال سوم: آقای هاشمی رفسنجانی گفته است: " هیچ حکومتی بدون حضور مردم دوام نخواهد داشت." لطفا مثال مناسب را برای حضور مردم و محل حضور آنان بزنید.
گزینه اول: حکومت کوبا بادوام است، مردم کوبا در آمریکا حضور دارند.
گزینه دوم: حکومت ایران بادوام است، مردم آن در لس آنجلس حضور فعال دارند.
گزینه سوم: حکومت صدام با دوام بود، مردم عراق در ایران حضور فعال داشتند.
گزینه چهارم: مهم این است که مردم حضور داشته باشند، محل آن مهم نیست.
سووال چهارم: با توجه به اهمیت زمان، اگر سردار محصولی گفته باشد که " به زودی دشمنان ایران نابود می شوند." منظورش از بزودی چه مدتی است؟
گزینه اول: ده سال دیگر؟
گزینه دوم: سی سال دیگر؟
گزینه سوم: دویست سال دیگر؟
گزینه چهارم: وقتی هفت تا کفن پوساندیم.
سووال پنجم: اگر مطمئن باشیم که آیت الله خامنه ای با گروهی از زندانیان آزاد شده از بند رژیم های مستبد که به تهران رفته اند، دیدار کرده است، احتمالا ایشان آیت به آن زندانیان چه جمله مهمی گفته است.
گزینه اول: زندان بد است، ما از آن بدمان می آید.
گزینه دوم: ما با زندان مخالفیم، بقیه با آن موافقند.
گزینه سوم: بقیه زندانی می کنند، ما خیلی خوبیم.
گزینه چهارم: چرا شما به من اینجوری نگاه می کنید؟
سووال ششم: با توجه به اینکه میرحسین موسوی اعلام کرده است " تا اردیبهشت نمی توانم تصمیم بگیرم" و انتخابات در خرداد برگزار می شود، یکی از گزینه ها را انتخاب کنید.
گزینه اول:عجله کار شیطان است.
گزینه دوم: پنج دقیقه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
گزینه سوم: هستم، ولی خسته ام!
گزینه چهارم: رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود، ولی به انتخابات نمی رسد.
سووال هفتم: می دانیم که سرلشگر فیروزآبادی گفته است " احمدی نژاد باید بماند، اگر برود بادمان می خوابد." از طرف دیگر می دانیم وی اینقدر چاق است که به این سادگی بادش نمی خوابد، با این پیش فرض ها چه رابطه ای میان باد فیروزآبادی و ماندن احمدی نژاد است؟
گزینه اول: اگر رژیم سخت بگیرد، احمدی نژاد می ماند، بادش هم نمی خوابد.
گزینه دوم: اگر رژیم شل و ول بگیرد، بادش بیشتر می شود، اما احمدی نژاد می رود.
گزینه سوم: برای خوابیدن بادش تغییر رژیم لازم نیست.
گزینه چهارم: همین باد باعث آن نسیم تحقق دولت است.
پيروزي با كدام قرائت؟ (نقل شده از ر.و.ز آنلاین)
احمد زيدآبادي - دوشنبه 14 بهمن 1387 [2009.02.02]

غزه زخمي عميق برداشته و داغي بزرگ ديده است. اسرائيل موشك پراني حماس را علت تهاجم خود به نوار غزه اعلام كرده و حماس نيز خوي تجاوزگري اسرائيل را عامل حمله به اين منطقه قلمداد كرده است.
اسرائيل ميگويد به همه اهداف خود در جنگ غزه دست يافته و حماس مي گويد اسرائيل به هيچيك از اهداف خود دست نيافته است. اسرائيل اعلام پيروزي كرده، حماس نيز دقيقا همين كار را كرده است.
در گوشه و كنار جهان بين هواخواهان هر يك از دو طرف دعوا در باره اينكه كداميك پيروز اين جنگ لعنتي شدهاند، بگو مگوست. در كشور ما همه بايد بگويند حماس برنده جنگ است و اگر جز اين گفته شود، معنايش حمايت از اسرائيل است كه در ديار ما بزرگترين اتهام روي زمين است.
اگر به فرض اسرائيل به همه اهداف خود در جنگ غزه هم دست يافته باشد، اين فقط علامت قدرت آن است و نه دليل حقانيت آن. اما چنين استدلالي هم در كشور ما به معناي حمايت از اسرائيل است، چرا كه به زعم صاحبان قدرت، اسرائيل علاوه بر آنكه ناحق است، حتما هم بايد شكست خورده باشد و حماس افزون بر آنكه حق است، حتما بايد پيروز شده باشد!
اينكه چه ارتباطي بين پيروزي و حقانيت است، امر پيچيدهاي نيست. طرف حق ميتواند پيروز باشد يا شكست بخورد. طرف ناحق هم همينطور، پس چرا در كشور ما اين دو چنان لازم و ملزوم يكديگرند كه شك در يكي مترادف شك در ديگري است؟
اين مساله گويا فقط مختص صاحبان قدرت در كشور ما نيست. سوريه و حزب الله و جهاد اسلامي و حماس نيز از همين عينك به جهان مي نگرند و بي دليل نيست كه همه به اعلام ناحق بدون اسرائيل در حمله به نوار غزه و حتي اعلام شكست آن بسنده نكردهاند بلكه تاكيد غليظ و ويژهاي بر پيروزي حماس داشتهاند.
حماس مي توانست اعلام حقانيت كند، اعلام مظلوميت كند، اما چه اصراري به اعلام پيروزي در اين جنگ يك طرفه و خانمانسوز دارد؟
اگر يك شهروند عادي فلسطيني از رهبران حماس بپرسد كه آيا نابودي زيرساختهاي دولتي در نوار غزه، بي خانمان شدن دهها هزار مردم عادي، كشتار بيش از 1300 نفر از جمله شمار زيادي زنان و كودكان و بازگرداندن شرايط نوار غزه به دوران ماقبل صنعتي پيروزي است، آنها چه پاسخي خواهند داد؟
مسلما اينها همه مي تواند نشانه بيرحمي اسرائيل باشد، اما چرا علامت پيروزي حماس ديده ميشوند؟
شايد پاسخ همه اين پرسشها اين باشد كه حماس مي خواهد استراتژي مبارزاتي خود را مفيدترين استراتژي براي آزادي فلسطين معرفي كند و از همين رو، جنگي خانمانسوز را پيروزي ميداند.
استراتژي پرتاب موشكهاي قسام كه برخي نام «فشفشه» بر آنها مي گذارند، اما پر هزينه است و اين نكتهاي نيست كه حماس حاضر به اعتراف به آن باشد.
راههاي بسيار كم هزينه تر و بهتري براي فلسطيني ها در جهت آزادسازي سرزمين هاي اشغالي وجود دارد كه در كشور ما سخن از آنها به معناي دفاع از اسرائيل است.
فلسطينيها بدون شك مي توانند با سازماندهي يك جنبش فراگير ضد خشونت عليه ادامه اشغال سرزمين ها، ساخت ديوار امنيتي و گسترش شهرك هاي يهودي نشين عرصه را چنان بر زمامداران تلآويو تنگ كنند كه چارهاي جز بازگشت به مرزهاي سال 1967 نداشته باشند.
چنين جنبشي، هم سبب وحدت فلسطينيها خواهد شد، هم حمايت قاطع جامعه بين المللي را در پي خواهد داشت و هم شكاف در جامعه اسرائيل را دامن خواهد زد.
در كشور ما اما سخن از جنبش مدني عليه اسرائيل و تاكيد بر برچيدن ديوار امنيتي و شهرك هاي يهودي نشين، به معناي حمايت از اسرائيل تلقي ميشود چرا كه چنين تحركاتي نابودي اسرائيل را سبب نخواهد شد.
گويا حماس با چنين دركي، ترجيح ميدهد به بهاي واكنشهاي هولناك اسرائيل و تفرقه در صفوف فلسطينيها، از پرتاب موشكهاي كم اثر قسام به شهرهاي اسرائيلي دست برندارد.
خداوند كشور ما را از اين نوع پيروزي ها در امان دارد.
Sunday، February 1، 2009
اینو برام ایمیل کردن. جالب بود گفتم اینجا بذارمش.
*****
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد
سفرسفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار دارهکارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی
داره..و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک
کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به
پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد..خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام راپرداخت
کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم "و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که
با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم !!!!!!!!!
******

